نام شاهد: محافظت‌شده

محل زندگی شاهد: محافظت‌شده

نسبت با جان‌باخته: محافظت‌شده

نام و نام خانوادگی جان‌باخته: محافظت‌شده. در این شهادت با حرف اختصاصی «س»  از او یاد می‌شود.

تاریخ تولد جان‌باخته: ۴/۱/ ۱۳۶۴

محل کشته شدن جان باخته: محافظت‌شده

تاریخ کشتهشدن جان‌باخته:  ۲۵/۰۸/۱۳۹۸

نوع شهادت در دادگاه:  محافظت‌شده

 

 

«س» دانشجو بود اما از دوره‌ دبیرستان بخاطر این‌که فشار مالی کمتری به خانواده بیاید، هم‌زمان با درس خواندن، کار هم می‌کرد. همیشه یک طوری زندگی می‌کرد که  بخاطر تحصیلاتش به خانواده فشار نیاورد، فشار به خودش می‌آورد. بعد از این‌که لیسانش را گرفت، یک مدت دنبال کاری مرتبط با رشته‌ی تحصیلی‌اش بود اما وقتی کار پیدا نکرد، رفت سراغ همان کارهای موقتی که در دوره‌ی دانشجویی داشت. کارگری می‌کرد، مسافرکشی می‌کرد و در کنارش درسش را هم می‌خواند و در مقطع بالاتر رشته‌ی خودش قبول شد. امیدوار بود بتواند کار مناسبی پیدا کند و بالاخره تشکیل زندگی بدهد. اما موفق نشد و کاری گیرش نیامد.

 

«س» قبلا هم چند بار در اعتراضات شرکت کرده بود و چند بار گلوله‌های ساچمه‌ای به صورت‌ش خورده بود و جایش مانده بود. «س» مخالف {این حکومت} بود ولی فعالیت‌هایش هم در همین حد بود که اطلاع‌رسانی می‌کرد، و در اعتراضات شرکت می‌کرد.

 

روز بیست و پنج آبان زنگ زدم به «س»، در راه خانه‌اش بود. خانواده‌اش می‌گویند هرچه به او گفته‌اند نرو، گفته زود برمی‌گردم. موقع رفتن حتی سوییچ‌ش را می‌دهد به برادرش می‌گوید:«اگر برنگشتم، این ماشین مال خودت.» برادرش آن موقع، از این صحبت «س» خیلی ناراحت می‌شود که چرا این حرف را زد ولی مانعش نمی‌شود. برادرش می‌گوید: «آن روز وقتی که از جلوی در خانه رد شد و رفت آن سمت خیابان که تاکسی سوار شود، همین‌جوری محو این تیپ و قیافه‌‌اش شده بودم. احساس می‌کردم چقدر خوشتیپ‌تر و خوش قیافه‌تر شده. اصلا محوش شده بودم. انگار هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. جلوی چشمم سوار شد و رفت و دیگر هیچ‌وقت ندیدمش.»

 

شاید یک ساعت و نیم گذشت که یک دفعه تلفن زنگ زد. خواهرش بود. با یک صدای بغض‌آلود و دردناکی گفت «س» تیر خورده. قبل از این‌که «س» برود ما همه با او صحبت کردیم. نگفته بود که می‌خواهم کجا بروم و در اعتراضات شرکت کنم. مادرش گفت که «س» بعد از برگشتن از شهرستان، ماشین را در خانه گذاشت و عصرانه و چای خورد و بعد رفت بیرون. مادرش چند بار می‌گوید «نرو بیرون خیابان‌ها شلوغ است.» می‌گوید: «می‌روم و زود برمی‌گردم.» نیم ساعتی می‌گذرد، برادرش  چند بار به او زنگ می‌زند، جواب نمی‌دهد. بعد یک آدم غریبه گوشی‌ «س» را برمی‌دارد و می‌گوید: «آقا  صاحب این شماره‌ای که مدام داری به آن زنگ می‌زنی در{نام محل محفوظ است} تیر خورده، روی زمین افتاده است. به دادش برسید.»  

 

وقتی خبر به خانواده‌اش داده می‌شود، برادر و خواهرش می‌روند به بیمارستانی که نزدیک‌ به خانه‌‌شان بود و می‌بینند که در لیست آن‌جا نیست. دوباره برمی‌گردند مادرش را هم می‌برند. این دفعه هر کدام می‌روند سمت یک بیمارستان. سه تا بیمارستان را گشته بودند، که می‌رسند به بیمارستانی که «س» آن‌جا بود {نام بیمارستان محفوظ است}. برادرش با خواهر کوچکش می‌روند داخل بیمارستان آن‌جا هم می‌پرسند می‌گویند نه همچین کسی در لیست ما نیست. در همان حینی که سرگردان بودند می‌بینند یک پراید مشکی آمد داخل و ایستاد و «س» را ازش پیاده می‌کنند. می‌گذارندش روی برانکار و می‌روند داخل. دیگر حال مادرش بد می شود و شروع می‌کند به زدن توی سر و صورت خودش.

 

در بیمارستان، خواهرش می‌بیند هیچ اقدامی هم برای «س» انجام نمی‌دهند. لباس شخصی‌ها و بسیجی‌ها ایستاده‌ بودند به پرستارها و کادر درمان اجازه نمی دادند که زخمی‌ها را احیا کنند یا مثلا بفرستند اتاق عمل و زخمی‌ها را در اورژانس نگه می‌داشتند. خواهرش  می‌گوید وقتی من «س» را دیدم احساس کردم زنده بود، لبخند می‌زد اما بدنش یخ بود. خواهرش  به پرستارها و به آن تیم احیا که آن‌جا بوده‌اند التماس می‌کند که تو رو خدا بیایید احیایش کنید، پرستارها هم آدم‌های دلسوز و ازخودگذشته بودند، آمدند ماساژ قلبی ‌دادند و نبض و این‌ها را گرفته‌اند و دیده‌اند فایده ندارد. دوباره به‌شان التماس می‌کند می‌گوید «بیایید این را احیا کنید. شاید نمرده باشد»، خواهرش می‌گفت پرستارش در حینی که خودش داشته گریه می‌کرده و اشک از چشمانش سرازیر بوده، گفته «خانم فایده ندارد.»

 

جسدش را همان‌موقع  به سردخانه می‌برند. خواهرش هم همراه جنازه  تا سردخانه می‌رود. وقتی خواهرش مطمئن می‌شود که جسدش را در کدام کشو گذاشته‌اند، مادرش را می‌برد که پیکر پسرش را برای آخرین بار ببینند. اما وقتی می‌روند در سردخانه را بسته بودند و راه‌شان نمی‌دادند. هرقدرهم پشت در سردخانه می‌مانند و با مشت و لگد می‌زنند، در را باز نمی‌کنند. آخر سر وقتی یک جنازه‌ دیگر را می‌خواهند داخل سردخانه ببرند، مادر «س» هم دنبال‌شان داخل می‌رود و التماس می‌کند که پیکر پسرش را نشانش بدهند.

 

فردا صبح که خانواده برای تحویل‌گرفتن جسد به بیمارستان رفتند. جنازه را به آن‌ها ندادند. خانواده تا دو روز دنبال کارهای تحویل‌گرفتن جنازه بودند. خیلی دوندگی کردند، مدام بین استانداری، پزشکی قانونی و بیمارستان در رفت و‌آمد بودند. استانداری از برادر بزرگش تعهد گرفته بود که «به شرط این‌که شلوغ نکنید، رسانه‌ای نکنید، با هیچ شبکه‌ای گفت‌وگو نکنید و مصاحبه نباشد» جسد را تحویل می‌دهیم. برای تحویل پیکر فکر کنم صد هزار تومان بابت پول گلوله از خانواده‌اش گرفته‌اند. خواسته بودند که این پول به حساب استانداری ریخته شود. نهایتا روز بیست و هشت آبان جسد را تحویل دادند.

 

یک گلوله از روبرو، با یک حالت زاویه‌دار از وسط قفسه‌ سینه‌ به قلب‌ش خورده بود، هم از جلو سینه‌اش را شکافته بود و هم از پشت قفسه‌ سینه. خواهرش در غسال‌خانه دیده بود که وسط قفسه‌ سینه‌اش شکافته شده. می‌گفت زمانی هم که دستش را انداخته زیر سرش که بغل‌ش کند احساس کرده پشت سرش خالی است و استخوان ندارد. دستش فرو رفته بود و همه‌اش خون بود. خواهرش می‌گوید که نمی‌داند سرش زمین خورده بود یا زده بودند توی سرش. پزشکی قانونی و اداره آگاهی می‌توانند تشخیص بدهند که از چه اسلحه‌ای و با چه گلوله‌ای کشته شده ولی به خانواده چیزی نگفتند. پزشکی قانونی درباره دلیل مرگ فقط گفته بود «برخورد جسم سخت»، حتی نگفته بود گلوله. در گواهی فوت هم نوشته‌اند «برخورد جسم سخت». خانواده هر چه اطلاعات کسب کردند و شنیدند از مردم بود. مقامات دولتی هیچ اطلاعاتی به خانواده نداده‌اند.

 

خانواده می‌خواستند پسرشان را در قبرستان قدیمی شهرشان دفن کنند. اما به آن‌ها گفتند این‌جا پر شده و جا ندارد و مجبور هستید در یک قبرستان جدید دفنش کنید. خانواده‌اش هم چون نمی‌خواستند زیاد معطل کنند در قبرستان جدید و در آن قطعه‌ای که خودشان انتخاب کردند او را خاک کردند.

 

به خانواده گفتند که «س» نزدیک کلانتری {محل دقیقش محفوظ است} کشته شد. فاصله‌ آن‌جایی که «س» به زمین افتاده تا کلانتری صد متر بود. اعضای خانواده‌‌اش رفتند آن‌جا و از اهل محل نزدیک کلانتری پرس‌و‌جو کردند. اهل محل گفته بودند که یک ماشین تویوتا، که مال نیروهای حکومتی بوده، آمده بود و چند تا زخمی و کشته‌شده در ماشین بودند. آن موقع «س» را هم که روی زمین افتاده بود و یک مسافتی با کلانتری فاصله داشت، برداشته‌اند و برده‌اند.

 

هرکسی از چیزهایی که شنیده و دیده یک چیزی می‌گوید ولی این‌که واقعیت چه بوده را دقیقا نمی‌دانیم. ما خیلی سعی کردیم گوشی تلفن «س» را پیدا کنیم که شاید در گوشی تماسی باشد که متوجه بشویم روز تجمع با کسی رفته یا تنها بوده، ولی گوشی‌اش را نتوانستیم به دست بیاوریم. گوشی به احتمال زیاد دست نهادهای امنیتی باشد.

 

روزهای اول کشته‌شدن‌ «س» خانواده‌اش به اداره آگاهی شکایت کردند. خواستند وکیل بگیرند که اجازه ندادند. گفتند اگر لازم باشد ما خودمان برایشان وکیل می‌گیریم. یک بار گفته بودند تعدادی از وکلا را دولت خودش برای پیگیری این موضوع انتخاب کرده است. شما می‌توانید از آن وکلا یکی را انتخاب کنید، اما همان را هم معرفی نکردند. خانواده چند بار به اداره‌ آگاهی رفتند. ولی  به آن‌ها می‌گفتند ما خودمان تحقیقات را انجام می‌دهیم، ما خودمان پیگیر پرونده هستیم. شما لزومی ندارد هی بیایید پیگیری کنید.

 

گفتند برای ما محرز شده که برادر شما توسط «غیر» {منظور نیروهای غیرحکومتی است که حکومت ایران مدعی است در این تظاهرات برای متشنج کردن فضا اقدام به تیراندازی به سوی مردم کرده‌اند و آن را گردن نیروهای امنیتی/ انتظامی حکومت انداخته‌اند} کشته شده. ما پیگیری می‌کنیم به نتیجه می‌رسیم و هرچه لازم باشد به شما می‌گوییم.

 

گفتیم شما انجام نمی‌دهید، اگر انجام می‌دادید باید همان قاتل را که به قول شما غیر و اغتشاش‌گر بوده را به ما معرفی می‌کردید. برای شما که پیدا کردنش کاری ندارد . اما جواب درستی ندادند. هنوز پرونده باز است و به نتیجه نرسیده است.

 

بعد از کشته شدن «س»  چندین بار با خانواده‌اش تماس گرفتند که با ما مصاحبه کنید تا پسرتان را شهید حساب کنیم. می‌گفتند چون برای ما محرز شده که بچه‌ شما بی‌گناه بوده، اجازه بدهید ما بیاییم مصاحبه کنیم، فیلم‌برداری کنیم که بچه‌ شما توسط غیر و اشرار کشته شده. منظورشان این بود که به قول خودشان اغتشاش‌گرها او را کشته‌اند. کل خانواده‌ی «س» حرف‌شان یکی بود.هیچ‌وقت قبول نکردند که بخواهند او تحت پوشش بنیاد شهید باشد و از مزایای بنیاد شهید استفاده کنند. آن‌ها اصلا اجازه ندادند که حکومتی‌ها بیایند در خانه و بخواهند در این رابطه صحبت کنند. تماس‌های حکومتی‌ها با خانواده البته هنوز هم ادامه دارد. اوایل خیلی بیشتر بود. یک ماه و نیم پیش بود که برادرش گفت دوباره از استانداری زنگ زده‌اند ولی او حاضر نشده‌ که با آن‌ها صحبت کند.