نام و نام خانوادگی شاهد: ماریا ساعدپناه

جنسیت: زن

مکانی که درباره‌ آن شهادت می‌دهد: سنندج

وضعیت شاهد: مجروح، شاهد شلیک گلوله به مردم

نوع شهادت در دادگاه: علنی

 

 روز شنبه بیست‌و‌پنج آبان، من به قصد شرکت در اعتراضات بیرون رفتم. برای بیش‌تر مردم، اعتراضات فقط به قیمت بنزین نبود. مردم از جمهوری اسلامی خشمگین بودند و مثل انبار باروت منتظر جرقه‌ای بودند که به خیابان بریزند. هدف مردم سرنگونی و اعتراض به کل سیستم جمهوری اسلامی بود. افزایش قیمت بنزین هم که مطرح شد خیلی بدتر شد.

 

حدود ساعت ۱۰ صبح به طرف سه‌راه ادب رفتم. خواهرم زنگ زد و گفت که این‌جا شلوغ است خودت را برسان. وقتی به نزدیک سه‌راه ادب و درمانگاه جلال‌زاده رسیدم دیدم مردم ماشین‌ها‌ی‌شان را وسط خیابان خاموش کرده‌اند. همه راننده‌ها در خیابان نشسته بودند. دانشجوهای دانشگاه آزاد سنندج هم وسط خیابان نشسته‌ بودند. همان‌جا چادر زده‌ بودند و شعار می‌دادند. برخی از پمپ بنزین‌ها و بانک‌های سنندج هم آتش گرفته بود.

 

بعد از یک ساعت دیدم مردم داد می‌زنند و می‌گویند که موتورسوارها آمدند. مامورها بدون این‌که اخطاری به مردم بدهند که این‌جا را ترک کنید یا بروید، شیشه‌ خیلی از ماشین‌ها را شکستند. مامورها یونیفرم پلیس داشتند. لباس سیاه، کلاه موتوری سیاه و سلاح داشتند. با باتوم مردم را ضرب و جرح می‌کردند. یک‌سری هم نیروهای امنیت اخلاقی بودند. همان‌ها که به‌خاطر حجاب با مردم برخورد می‌کنند. آن‌ها هم آن روز در خیابان بودند و با مردم برخورد می‌کردند.

 

ما دقیقا جلوی فرمانداری سنندج بودیم که حدود سی – چهل نفر آمدند. همه‌شان ماسک زده بودند و صورت‌شان را پوشانده بودند. یکی از پسرهایی که آن‌جا بود داد زد و گفت که این‌ها لباس شخصی‌ هستند، فرار کنید. من دیدم که دست‌ لباس‌شخصی‌ها در جیب‌شان بود. پاره‌آجر و سنگ‌های بزرگ دست‌شان گرفته بودند و یک‌دفعه همه با هم سنگ‌‌ها و آجرها را به سمت ما پرت کردند. مردم به طرف کوچه‌های سه‌راه ادب فرار کردند. من در آن‌جا دو مامور را دیدم که با سنگ به پسِ گردن‌ یک خانم چهل – پنجاه ساله‌ زدند. آن خانم به زمین افتاد.

 

وقتی داخل کوچه رفتم دچار تنگی نفس شدم و افتادم. یکی- دو دقیقه‌ای اصلا بی‌هوش شدم. صدای مردم را می‌شنیدم که می‌گفتند در کوچه گاز اشک‌آور پرت کرده‌اند. چشم‌هایم می‌سوخت. تا حالا این تجربه را نداشتم. کسان دیگری هم بودند که مثل من بی‌هوش شده بودند و از گاز اشک‌آور حال‌شان بد شده بود. حالم که یک مقدار بهتر شد، به خیابان رفتم که ماشینم را جمع کنم. دیدم ماشینم را کلا داغون کرده‌اند. شیشه‌هایش را شکسته‌ بودند. حتی به لاستیکش چاقو زده بودند. لباس‌شخصی‌هایی که سنگ‌ها را‌ پرتاب کردند هنوز آن‌جا بودند و داشتند پسرهای هفده -هجده ساله را به شدت می‌زدند. خواهرم هم داشت از آن‌ها دفاع می‌کرد. ما توانستیم دو نفر را نجات بدهیم. نفر سوم را که خواستم نجات بدهم با یک وسیله‌ای که نمی‌دانم شلنگ بود یا باتوم بود، روی دستم زدند. آن‌جا یک آقایی پزشک بود. در همان کوچه با یک تکه چوب و پارچه دست من را آتل بست. تا یک ‌ماه و نیم دست ‌من در همین وضعیت بود. دکتر هم نرفتم چون ترسیدم من را بازداشت کنند. 

 

با باتوم به پشت خواهرم زدند. چند جای بدن‌ش سیاه و کبود شده بود. من جلو رفتم که از خواهرم دفاع کنم که از پشت سر موهای من را کشیدند. ما فقط توانستیم جان خودمان را نجات بدهیم. خیلی از پسرهای جوان پانزده تا هفده ساله را کتک زدند و بازداشت کردند. خیلی‌ها را جلوی چشم‌های خودم دستگیر کردند و به فرمانداری بردند، که دو سه متر با آن‌جا فاصله داشت.

 

روز یکشنبه بیست‌وشش آبان، صبح من به خیابان رفتم برای این‌که ببینم در کدام قسمت‌ها اعتراضات است. خیابان حسن‌آباد و خیابان غفوری به شدت شلوغ بود. در خیابان غفوری صدای تیر می‌آمد. مردم درِ خانه‌ها‌ی‌شان را باز گذاشته بودند تا کسانی که کتک می‌خورند یا زخمی می‌شوند بتوانند وارد خانه‌ها‌ بشوند. خودم دیدم که یک پسری در سراشیبی خیابان حسن‌آباد به داخل جمعیت آمد. از سرش خون می‌آمد و یک دستمال ابریشم قدیمی روی سرش گذاشته بود. گفت که بدجوری می‌زدند. سرش شکسته بود.  

وقتی به خیابان حسن‌آباد برگشتم نیروهایی را با لباس‌های سبز پسته‌ای خال‌خالی دیدم که سپر شیشه‌ای داشتند. لباس‌شخصی هم خیلی دیدم. مامورهای زیادی هم با لباس سیاه، کلاه کاسکت و موتور بودند.

 

 حدود ساعت هفت شب به خیابان سیروس (انقلاب جدید) و میدان نبوت رفتم. بعد هم به خانه رفتم. انقدر بوی گاز اشک‌آور زیاد بود که فهمیدم در خیابان یک خبرهایی است. برای همین من و خواهرم با هم بیرون رفتیم. در خیابان نبوت، میدان نبوت و خیابان سیروس یک تونل هست که نیروهایی با لباس مشکی آن‌جا مستقر بودند و به طرف مردم تیراندازی می‌کردند. تیرهای هوایی شلیک می‌کردند که مردم را پراکنده کنند. من وقتی تیراندازی را دیدم انقدر ترسیدم که خودم را در یک داروخانه انداختم. دیدم خواهرم جیغ زد و افتاد. خواهرم را با تیر ساچمه‌ای زده بودند. تیر به زانوی او خورده بود. انقدر دردش گرفته بود که سه چهار نفر داشتند او را به داخل داروخانه می‌کشیدند. خواهرم را کشان‌کشان به داروخانه آوردند. مردم گفتند که تیر مشقی بود، چیزی نیست خوب می‌شوی. جای زخم‌ش مثل یک لکه هنوز مانده است.

 

من چند نفر را دیدم که تیر پلاستیکی خوردند. ندیدم به کسی تیر جنگی بخورد. ولی بعدا شنیدم که مردم با تیر جنگی زخمی شده بودند. تیر ساچمه‌ای خیلی زیاد شلیک می‌کردند. همان روز در میدان نبوت تعداد زیادی از مردم تیر ساچمه‌ای خوردند. من یک آقایی را دیدم که به پشت‌ش تیر خورده بود و به طرف خیابان یازده متری فرار می کرد. دو تا از دوست‌های‌ش دستان‌ش را گرفته بودند. مدام داد می‌زد و می‌گفت که تیر خوردم. یادم نمی‌آید چه تیری خورده بود. البته من اصلا تیرها را نمی‌شناختم. یک خانمی هم تیر خورده بود که فکر کنم اصلا در اعتراضات نبود و عابر بود.

 

شب مادرم گفت که از برادرزاده شانزده ساله‌ام، که با او زندگی می‌کند، خبری ندارد. گفت که از ظهر بیرون رفته و برنگشته است. ما چند کلانتری را گشتیم ولی نبود. یکی از دوستان ما در یکی از کلانتری‌ها کار می‌کرد. او گفت که کسانی را که می‌گیرند به سازمان اطلاعات نیروی انتظامی می‌برند. ما به آن‌جا رفتیم. با چشم خودم ‌دیدم که مدام بچه‌های پانزده – شانزده ساله را می‌آوردند و به داخل آن‌جا پرت می‌کردند. مامورها گفتند که برادرزاده‌ام آن‌جا هم نیست. ساعت یک شب برادرزاده‌ام زنگ زد. گفتیم کجایی. گفت که نمی‌دانم روی کوه هستم. دارم پایین می‌آیم که ببینم این‌جا کجاست. گفتیم روی کوه چه کار می‌کنی. گفت من از مدرسه برمی‌گشتم که در وسط شلوغی تجمع گیر کردم و من را هم گرفتند. برادرزاده‌ام گفت که در اطلاعات نیروی انتظامی بود. همان‌جایی بود که هرقدر ما التماس کردیم به ما جوابی ندادند.

 

برادرزاده‌ام گفت که بعد من و دوستانم را با چند نفر دیگر سوار ماشین کردند و چشم‌های‌مان را بستند. مامورها گفتند ما که چند قدم دور شدیم و رفتیم، چشم‌های‌تان را باز کنید. برادرزاده‌ام گفت به ما گفتند که به شرطی مرخص‌تان می‌کنیم که صدای خر دربیاورید. از آن‌ها تعهد هم گرفته بودند که تحت هیچ شرایطی در هیچ اعتراضاتی شرکت نکنید. در یک کاغذ سفید هم از این‌ها امضا گرفته بودند. او را کتک هم زده بودند و به گوشش سیلی زده بودند. یک‌ربع بعد که از کوه پایین آمد گفت که در کوه پشت بیمارستان توحید هستم. بعد خودش به خانه برگشت.