نام و نام خانوادگی شاهد: محافظت‌شده

جنسیت: مرد

مکانی که درباره‌ آن شهادت می‌دهد:  جراحی نیزار

وضعیت شاهد: شاهد شلیک گلوله به مردم

نوع شهادت در دادگاه:  محافظت‌شده

 

 

جمعه بیست و چهار آبان، ساعت شش عصر بیست و چهار آبان نود و هشت، بچه‌های شهر جراحی در نزدیکی پمپ بنزین اول جمع شدند. ما به میدان اصلی ورودی شهر چمران (جراحی) رفتیم و راه‌ها را با سنگ و تایر و آتش بستیم. ماشین‌هایی که برای پتروشیمی بودند یا ماشین‌های دولتی‌ را نمی‌گذاشتیم رد شوند. هر طرف جاده که راه ماشین‌رو بود چند نفر را می‌گذاشتیم و ماشین نمی‌توانست رد شود. ولی ماشین بیمارستان یا ماشینی که غذا داخلش بود یا ماشینی که بیمار توی آن بود را آزاد می‌کردیم که برود. اصلا بستن راه مسالمت‌آمیز بود. یعنی فقط می‌گفتیم راه را باز نمی‌کنیم چون داریم از گرسنگی می‌میریم. می‌دانستیم مناطق دیگر هم راه‌ها را بسته‌اند ولی اینترنت را که قطع کردند، دیگر از آن‌ها خبر نداشتیم.

 

نیروی انتظامی می‌گفت راه را باز کنید. ولی وقتی به آن‌ها می‌گفتیم بروید و کار نداشته باشید، می‌رفتند. نیروی انتظامی زیاد خودش را درگیر نکرد. حتی روز بیست و هفت آبان هم درگیر نشد. بعدا دوستان به ما گفتند که بسیجی‌های نقاب‌زده زیادی با لباس شخصی در جمع‌تان بودند و آمار می‌گرفتند. آن روز حدود هفتصد نفر معترض در خیابان بودند. زن‌ها خیلی کم بودند. اما زیر هجده ساله در بین معترضان خیلی زیاد بود. حتی در روزهای درگیری بچه‌های ده – دوازده ساله هم در بین مردم بودند. آن شب تجمع تا ساعت دو نیمه‌شب ادامه داشت اما هیچ تیراندازی‌ای درمنطقه نبود و کسی کشته نشد.

 

شنبه بیست و پنج آبان، ساعت هفت – هشت صبح به خیابان آمدیم و دوباره راه را با سنگ و تایر و آتش بستیم. تجمعات از پنجاه – شصت نفر شروع شد و بعدازظهر به هشتصد تا هزار نفر رسید. شعار فقط درباره گرانی بنزین بود، اصلا هیچ‌کس شعار سیاسی نداد.

 

آن روز هم نمی‌گذاشتیم که ماشین‌ها، اتوبوس‌ها، کارمندهای شرکت و ماشین‌های نظامی رد شوند. روز بیست و پنج‌ آبان فقط نیروی انتظامی آن‌جا بود. ولی کاری با ما نداشتند و فقط یک گوشه ‌ایستاده بودند. حتی یک سروانی بود که طرفداری ما را می‌کرد، می‌گفت: «ما هم یکی از شماییم و با شما درگیر نمی‌شویم. همین که راه را بستید بهترین کار را می‌کنید، فقط جایی را آتش نزنید.» گفتیم ما جایی را آتش نمی‌زنیم. بعد از درگیری‌ها او را برای این‌که از ما  طرفداری کرد به یک روستا منتقل‌ کردند.

 

دیگر از شنبه تا روز دوشنبه  بیست و هفت آبان ماندیم و راه هم همچنان بسته بود.

 

یکشنبه بیست و شش آبان، ساعت ۱۰ صبح بود که نیروهای یگان ویژه آمدند. لباس‌های‌شان لجنی سبز و سیاه بود. همه مسلح بودند. سلاح‌های ام پی فایو، یوزی، کلاشنیکف و اسلحه سبک جنگی داشتند. ماشین‌های سیاهی داشتند که روی آن یگان ویژه نوشته بود و آن‌ها را بین پادگان و میدان گذاشتند.

 

مامورها به ما گفتند که راه را باز کنید. ما گفتیم ما راه را باز نمی‌کنیم. گفتند: «اگر باز نمی‌کنید یک کمی کنار بکشید ما یک عکس بگیریم و نشان بدهیم که شما اعتراض کردید و ما راه را باز کردیم که نیرو نفرستند با شما درگیر بشوند.» گفتیم باشد. راه را کمی باز کردیم. مامورها عکس گرفتند و اعلام کردند که راه باز شد و مشکلی ندارد و رفتند. نزدیک بعدازظهر خیلی شلوغ شده بود. آن روز هم حدود یک‌هزار نفر بودیم. نظامی‌های لباس‌شخصی که نقاب‌زده بودند در بین مردم با اسپری فلفل می‌چرخیدند. یکی‌ از مامورها اسپری فلفل را توی چشمان یکی از معترض‌ها زد و فرار کرد. آن شب ما چهل – پنجاه نفر بودیم که تا صبح ایستادیم و راه را بستیم. اگر ماشینی هم برای شهر یا شهرهای دیگر مواد غذایی می‌برد ما راه می‌دادیم و اصلا به آن‌ها کار نداشتیم.  

 

دوشنبه بیست و هفت آبان، صبح نیروهای یگان ویژه به آن‌جا آمدند. حدود سی – سی و پنج نفر بودند. لباس‌های لجنی سبز و سیاه، کلاه ایمنی و سپر داشتند. همه نیروها به ام پی فایو، یوزی، کلاشنیکف و اسلحه سبک جنگی مسلح بودند. ماشین‌های‌شان هم مشکی بود و آرم یگان ویژه و نوپو داشت.

 

یک اسلحه‌ای هم داشتند که بالای آن شبیه یک ظرف سیاه بود. اسمش را نمی‌دانم. داخلش ساچمه‌های تیله‌ایی سربی و آهنی بود. مامورها از فاصله پانزده متری تیر می‌زدند. مامورهای تک‌تیرانداز هم بودند که با قناسه بُرد‌ بلند به مردم تیر می‌زدند. البته من ندیدم‌شان و فقط شنیدم که از نیروهای سپاه بودند.

 

نزدیک به بیست اتوبوس شرکتی، طرف چمران و بعثت ایستاده بودند. گفتند راه را باز کنید. گفتیم راه باز نمی‌شود. همان موقع یکی از بچه‌ها به من گفت بالای سرت از این پهبادهای کوچک‌ است و فیلم‌برداری می‌کند. بعد دیدم که پهباد سمت پادگان رفت. ساعت ۹:۲۰ گفتند که دارد از طرف پادگان مامور می‌آید. ما از سمت جراحی به سمت سربندر رفتیم و سمتی که به پادگان می‌رود و ایستادیم. فیلم‌ش هم است که ایستاده بودیم و مامورها به طرف ما می‌آمدند. دقیقا ساعت ۹:۳۰ مامورها به ما رسیدند.حدود چهل – چهل و پنج نفر بودند. از پادگان نیروی دریایی آمدند که سیصد متری میدان است. این مامورها بسیجی بودند. لباس‌های‌شان شبیه لباس سبزی که کارمندهای سپاه می‌پوشند.

 

مامورها ده – پانزده متر از ما فاصله داشتند. یکی از مامورها گفت راه را باز کنید. گفتیم که نه! تا موقعی که قیمت بنزین پایین نیاید ما راه را باز نمی‌کنیم. مامور‌ گفت اگر راه را باز نکنید همه‌تان را می‌کشیم. بعد به مامورها گفت سه تا تیر هوایی بزنید. مامورها سه تا تیر هوایی زدند و ما روبروی‌شان نشستیم. بعد مامور گفت بزنیدشان و آن‌ها هم به مستقیم به طرف ما شلیک کردند.  

 

نیروهایی که همراه او بودند، بسیجی‌های کم‌سن و سال بودند. از بسیجی‌هایی که آن‌جا حضور داشتند دو تا برادر بسیجی بودند که حدود هفده تا بیست سال بیشتر سن نداشتند. ما این‌ها را می‌شناختیم و به مادرشان گفتیم بچه‌های‌ شما در درگیری دارند بچه‌های‌مان را با تیر می‌زنند. مسئولان پادگان سرگرد عزیزی و امید آقاجری بودند. هر دو اصالت گچسارانی دارند و در پادگان هم پرورش بز دارند. حاج رضا تابع جابری هم مسئول عقیدتی سیاسی پادگان بود.

 

در این تیراندازی‌ها یکی از این تیرها به سینه‌ عباس رحمانی منصوری (عساکره) معروف به عباس طعمه (عباس پسر طعمه) خورد. عباس سر فلکه با ماشین نیسانش میوه‌فروشی می‌کرد. او را به بیمارستان رساندند اما گویا در همان راه تمام کرده بود. عباس خیلی آدم ساده‌ای بود. کاری به چیزی نداشت. شش ماه قبلش ازدواج کرده بود. نان‌آور خانواده بود. یک برادر کوچک به نام رضا دارد که مریض است. خانواده‌اش شکایت کرده‌اند و تا الان هم پیگیر هستند و مدام به تهران و اهواز می‌روند. شنیده‌ام مسئولان پول برده‌اند که به عنوان دیه به خانواده‌اش بدهند ولی خانواده قبول نکرده است. بسیجی‌هایی که ‌سن‌شان خیلی از سن قانونی کمتر بود به عباس تیراندازی کردند.

 

امیر سنجران هم بعد از عباس تیرخورد. یکی از بچه‌هایی هم که کشته شد هم تیر بین کمر و باسن‌ش، توی نخاعش خورده بود. علت مرگ را در گواهی پزشکی قانونی زده بودند: «برخورد شی سخت». احمد خواجه آل‌بوعلی یکی دیگر از کسانی بود که وسط جمعیت کشته شد. زخمی هم زیاد داشتیم. تا جایی که می‌توانستیم زخمی‌ها را به بیمارستان می‌رساندیم. بیمارستان هم خیلی شلوغ بود و مدام زخمی می‌آوردند.

 

چند ساعت بعد، حدود هفتصد – هشتصد نفر از مردم در نزدیکی‌های میدان اصلی شهر جمع شده بودند. مامورها به آن‌ها حمله کردند و تیراندازی ‌کردند. مردم هم با سنگ و چوب مامورها را می‌زدند و مامورها را سمت فلکه کشاندند.

 

ساعت حدود ۱۰ صبح مردم فرار کردند سمت نیزار و مامورها به‌شدت با کلاش سمت نیزار تیراندازی می‌کردند. در بین مردم هیچ کس سلاحی نداشت. مردم فقط سنگ پرت می‌کردند و چوب دست‌شان بود.

 

ما می‌دیدیم که مامورها از توی نیزار زخمی درمی‌آوردند. اصلا ما کسی را ندیدیم سالم از نیزار بیرون بیاید، فقط می‌دیدیم که مامورها جنازه‌ها و زخمی‌ها را پشت ماشین‌هایشان می‌گذاشتند. بسیجی‌ها با پا به شکم‌ زخمی‌ها می‌زدند و آن‌ها را می‌بردند.

 

نیزار جوری است که اگر کسی داخل آن برود، دیگر نمی‌تواند از آن رد شود و به محله برگردد. چون بعدش یک آب فاضلاب است که حالت باتلاق است و اگر کسی بخواهد رد شود همان‌جا گیر می‌کند و می‌میرد.

 

وقتی که مامورها به سمت نیزار تیراندازی می‌کردند، ما نزدیک صد متر از آن‌جا فاصله داشتیم و در خیابان اصلی بودیم. تیراندازی به نیزار از صبح تا بعدازظهر قطع نشد. حتی برای ایجاد رعب و وحشت سمت ما هم تیراندازی می‌کردند. وقتی دیدیم به نیزار تیراندازی می‌کنند ما برگشتیم و در فاصله نزدیک صد و پنجاه متری با نیروهای سپاهی‌، یک جایی را بستیم. تا این‌که ساعت یازده و نیم نیروهای نوپو با ماشین سیاه و لباس و نقاب سیاه آمدند.

 

کمی بعد هم مامورهای بیشتری به آن‌ها اضافه شدند و چهار – پنج تا ماشین دوشکای سپاه هم از ماهشهر آمدند. نیروهایی که از این ماشین‌ها پیاده می‌شدند، لباس‌ سبز ماتِ بسیج و سپاه داشتند. دوشکاها هم در خیابان اصلی مستقر شدند. ما به خیابانی که سمت کمین‌ده می‌رود، رفتیم. سمت چپ‌ آن خیابان نیزار و سمت راستش بازار است. همان جایی است که عکس و فیلم از آن منتشر شده است. وقتی ما به آن‌جا رسیدیم، با سطل آشغال و تایر راه را بستیم و پشت خاکی‌ها نشستیم. مامورها مستقیم و علنی به مردم تیراندازی می‌کردند. ساعت یک تا یک و نیم ظهر بود. درگیری خیابانی بود و ماشین‌هایی که ایستاده بودند به روبرو تیراندازی می‌کردند. به نیزار تیراندازی نمی‌کردند.

 

در تجمعات ما لر کنارمان بود، ترک کنارمان بود، عرب کنارمان بود. ولی همه برای همان منطقه بودند. مثلا احمد چراغیان که در همان درگیری‌ها کشته شد، اصالتا بختیاری و لر بود. ساعت حدود دو ظهر بود که احمد به سمت شهر برگشت، از فاصله‌ سیصد – چهارصد متری به او تیر زدند و او را کشتند. 

 

در منطقه‌ ما دوشنبه ظهر هم نفربر آمد. از این‌ نفربرهای کوچک‌ که بالایش دوشکا است. من یکی دو تا دیدم. این نفربرها ماشین‌های هایلوکس بودند. ماشین‌های سفیدی که مال سپاه و نوپو هستند. زخمی خیلی زیاد بود. مامورهای نوپو با دوشکا که روی ماشین‌های‌شان بود و کلاش و ام پی فایو تیراندازی می‌کردند. مامورها زخمی‌ها را به جای بیمارستان به پادگان می‌بردند. زخمی‌هایی که به پادگان بردند صد در صد کشته شدند و خانواده‌هایشان هم به کسی خبر ندادند. خانواده‌ها ترسیده‌اند.

 

خیلی خانواده‌ها هستند که وقتی از آن‌ها می‌پرسند بچه‌های‌تان کجا هستند، می‌گویند بچه‌مان معتاد است و رفته و از او خبر نداریم. یعنی نهادهای امنیتی به آن‌ها  فشار آورده‌اند که این‌طور بگویند یا شاید هم پول به خانواده‌ها داده‌اند. می‌دانم خیلی از خانواده‌های کشته‌شدگان تا حالا آمار کسانی که در نیزار کشته‌ شده‌اند را نداده‌اند. من اسامی چند نفر را دارم. حتی عکس قبر بعضی‌ از آن‌ها را هم دارم. علی خواجه آل‌بوعلی، احمد خواجه‌ آل‌بو‌علی، یوسف آل‌بوعبادی، سالم امیرسنجران، احمد چراغیان، عباس رحمانی منشوری (عساکره)، محمد خالدی و طاهر آلخمیس عچرش کسانی هستند که در آن منطقه کشته شده‌اند. احمد چراغی {چراغیان} هم ساعت یک و نیم دو ظهر پایین‌تر از محله‌ تنیده با دوشکا تیر خورد. بچه‌های خیلی از خانواده‌ها نیستند وهیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد. تیراندازی با دوشکا تا ساعت چهار بعدازظهر طول کشید.

 

یکی از مامورها هم به اسم رضا صیادی، مسئول نوپو، آن روز بین ساعت یک و نیم تا سه ظهر تیر خورده بود. بالای یکی از این ماشین‌های دوشکا بود که تیر خورد. فیلم‌ش هم پخش شده است که یک دوشکا است که عقبی می‌رود و فرار می‌کند که برگردد. همان موقع صیادی تیر می‌خورد. یعنی تیر خود مامورها به او خورده بود ولی بعدا این تیراندازی را گردن دو نفر از مردم به نام عباس شلیشات دریس و حسین شلیشات دریس انداختند. از آن‌ها اعتراف اجباری گرفتند که آن‌ها این مامور را کشته‌اند. ولی کارشناسی که آمده بود سر صحنه گفته بود قاتل با اسلحه‌‌های سازمانی خود مامورها شلیک کرده است. من با ارتباطاتی که داشتم از این موضوع مطلع شدم. چند نفر که آن‌جا بودند گفتند: «عباس و حسین را آوردند سر صحنه‌ای که آن مامور تیر خورد. گفتند تیر از پشت به مامور خورده، پشت هم مامورهای خودشان بودند. ولی انداختند گردن این دو نفر که بگویند این‌ها تروریستند و اسلحه داشتند. اعتراف هم اجباری گرفتند و حکم اعدام‌شان هم  آمده است.» عباس فکر کنم دو بچه دارد، حدود چهل و پنج سالش است. حسین حدود بیست و پنج سالش است.