نام و نام خانوادگی شاهد: محافظت‌شده

جنسیت: مرد

مکانی که درباره‌ آن شهادت می‌دهد: محافظت‌شده

وضعیت شاهد: عضو گردان امام علی در سپاه پاسداران -شاهد تیراندازی نیروهای حکومتی و کشته‌شدن معترضان

نوع شهادت در دادگاه: محافظت‌شده

 

 

چند سال پیش، از طرف پایگاه‌های بسیج برای من و یک‌سری از افرادی که در محله‌ها اسم و رسم خوبی داشتند، یک پیامک تلفنی فرستاده شد که در آن نوشته بود باید به پایگاه بسیج محله‌تان بروید و به عضویت بسیج و سپاه دربیایید. وقتی که به آن‌جا رفتم، فرمانده پایگاه بسیج محله با ما صحبت کرد.

 

معمولا این‌طور است که وعده وام و امتیازات دولتی می‌دهند و با این وعده‌ها شما را تشویق می‌کنند که وارد بسیج شوید. اگر این تشویق‌ها موثر نباشد تهدید می‌کنند. من امتناع کردم و گفتم نمی‌توانم و نمی‌خواهم به بسیج و سپاه ربطی داشته باشم. فرمانده پایگاه بسیج گفت: «مردم باید جبهه‌ خودشان را مشخص کنند که با نظام و رهبر هستند یا با منافقین و سلطنت‌طلبان.» با تمسخر گفت: «تکلیف‌ خودتان را مشخص کنید، تکلیف شرعی‌تان هم که مشخص است؛ حمایت و پیروی از اولاد زهرا.» بعد از چند روز  مشکلات جدی برای من به‌وجود آوردند که اصلا روح من هم از آن‌ها خبر نداشت. این‌قدر فشارها سنگین بود که مجبور شدم قبول کنم و عضو بسیج شوم. {جزئیات این فشارها که منجر به عضویت شاهد در بسیج شد، نزد تیم دادستانی دادگاه محفوظ است و برای حفظ هویت شاهد منتشر نشده است}

 

بعد از این‌که عضو بسیج شدم بعضی روزها زنگ می‌زدند و می‌گفتند به پادگان سپاه بیا و آن‌جا به ما آموزش می‌دادند. آموزش این‌طور بود که یک جمعی از همین بسیجی‌ها روبروی ما می‌ایستادند که مثلا داشتند تظاهرات می‌کردند، بعد به ما یاد می‌دادند چطور بایستیم و چطور از لانچری و تفنگ‌های ساچمه‌زن استفاده کنیم. آموزش‌های دیگری مثل جمع‌آوری اطلاعات هم بود؛ می‌گفتند اگر کسی علیه نظام حرف می‌زند، یا اگر کسی در محله‌‌تان بهایی است، عضو انجمن حجتیه است یا تغییر دین‌ داده و مسیحی است، این‌ها را شناسایی کنید و اطلاع بدهید.

 

خیلی از کسانی که در گردان امام علی بودند افرادی بودند که سوابق کیفری خیلی وحشتناکی داشتند. افرادی بودند که شرارت کرده بودند، شبانه به خانه‌ مردم رفته بودند یا تجاوز کرده بودند. شخصی بود که مثلا به عنوان مسافرکش خانم‌ها را سوار می‌کرد و به‌ آن‌ها تعرض می‌کرد. خیلی‌ از این افراد از زندان آزاد شده بودند و حکم‌های حبس پانزده تا بیست سال داشتند. در این گردان از زندانیان جرایم خطرناک، متجاوز، خفت‌گیر و خیلی جرم‌های دیگر هم بودند. شاید هفتاد درصد از اعضای این گردان مجرمان سابقه‌دار بودند. یک‌سری‌ از آن‌ها هم اراذل و اوباش محله‌ها بودند. لات‌ولوت‌هایی که برای خودشان دارودسته داشتند. در ایران، فقط کافی است که فردی کارت عضویت فعال در بسیج را داشته باشد و وارد این گردان‌ها بشود، در این صورت نه کلانتری و نه ستاد مبارزه با مواد مخدر با این افراد کاری ندارند. اگر هم کسی علیه این‌ افراد شکایت کند خودشان جواب‌گو نیستند و وکیل سپاه به جای این‌ افراد در دادگاه حرف می‌زند. بیش‌ترین مکان جذب برای این گردان‌ها درهیئت‌ها است. بیشتر مداح‌ها مستقیم زیر نظر سپاه و بسیج هستند. من اطلاع دارم که امامان جماعت، مداح‌ها، روسای پایگاه‌های بسیج و درجه‌داران و افسران سپاه از ستون‌های این مجموعه هستند.

 

یک زمانی این افراد به سپاه سیدالشهدا وصل بودند، یک زمانی در گردان عاشورا بودند و الان در گردان امام علی هستند. اسم‌ها را هم در فواصل مختلف عوض می‌کنند به‌خاطر گیج‌کردن کسی که بیرون است. مثلا بعد از شش ماه اسم گردان امام علی به «الی بیت‌المقدس» تغییر کرد و شش ماه بعد هم به «شهید ثامنی‌‌ راد» تبدیل شد.

 

من حداقل بیست و پنج – سی نفر را می‌شناختم که مثل من به‌ زور آن‌ها را به گردان امام علی آورده بودند. بعضی‌ها هم مثلا با وعده‌ این‌که از خدمت سربازی‌شان کسر می‌شود یا در جای دولتی استخدام می‌شوند به این گردان آمده بودند. بعضی‌ از این افراد را هم برای استخدام در نیروی انتظامی می‌فرستند. چون در اعتراضات، درجه‌دارهای نیروی انتظامی با مردم درگیر نشدند و کنار کشیدند و یگان ویژه هم فرار کرد و نایستاد، نیروی انتظامی یک یگان ویژه‌ای از این بسیجی‌ها به اسم یگان ویژه‌ تکاوری تشکیل داده است. این یگان ویژه‌ از زمستان نود و هشت ایجاد شده است. لباس‌ نیروهای این یگان هم پلنگی خاکی است. این‌ نیروها افراد شست‌وشوی مغزی‌داده‌‌ایی هستند که در بیرون جایی ندارند. تحصیلات و تخصصی ندارند و ‌بسیجی‌هایی هستند که هیچ کاری نداشتند و حکومت از گرسنگی و فقر آن‌ها استفاده می‌کند.

 

فرمانده گردان امام علی را فرمانده ناحیه تعیین می‌کند، فرمانده ناحیه را فرمانده استان تعیین می‌کند، فرمانده استان را هم فرمانده کل سپاه تعیین می‌کند. این  گردان‌ها به سپاه سیدالشهدا وصل هستند. سپاه سیدالشهدا سپاه استان است. هر استانی یک پادگان برای سپاه سیدالشهدا دارد. در گردان‌ها هم سه گروهان است. هر گروهان حدود هفتاد نفر هستند. فرمانده گردان هم از بسیجی‌های قدیمی یا درجه‌دارهای سپاه است. 

 

همان روزی که تظاهرات شد به ما گفتند به حوزه‌های بسیج بروید. آن‌جا کلی بچه ده – دوازده ساله و زیر پانزده سال بود. با دادن یک پرس غذا این بچه‌ها را جمع می‌کنند. به‌ این بچه‌ها می‌گویند که رفیق‌‌های‌ خودتان را هم بیاورید، کارت استخر یا یک دست کاپشن و شلوار ورزشی یا کفش کتانی به شما می‌دهیم. به این بچه‌ها جایزه می‌دادند و با این چیزها این بچه‌ها را که از خانواده‌های فقیر بودند جذب بسیج می‌کردند.

 

بیش از هفتاد درصد اعضای بسیج بچه‌های زیر هجده سال هستند. یک‌سری‌ از دانش‌آموز‌ها را با وعده‌ پرداخت شهریه مدرسه و دانشگاه‌شان جذب می‌کنند. یک‌سری‌ از افراد بیکارند و برایشان شغل درست می‌کنند. در حوزه‌ بسیج به ما لباس‌های فرم دادند. لباس بسیجی پلنگی مینیاتوری است که چهارخانه ریز دارد. به هرکدام یک جلیقه هم دادند که آرم بسیج روی آن بود. ولی کفش ندادند و بعضی از این نیروها در آن هوای سرد دمپایی پای‌شان بود. نفری یک سپر، یک باتوم و یک کلاه کاسکت به ما دادند. کلاه‌هایی که یک تکه چرم‌مانند هم داشت که پشت گردن را می‌گرفت و ضد اسید بود. در اعتراضات هم ماسک ضد گاز به ما دادند. به ما تومپا هم دادند. تومپا یک باتوم شبیه ال است و دسته کوتاه دارد. به شکل یک چوب هفتاد سانتی است. پلاستیک فشرده است و یک حالت فنری دارد که وقتی به انسان بخورد استخوان را می‌شکند.

 

۱۰ نفر از تیم هشتاد نفر‌ی ما از کسانی بودند که قبلا آموزش دیده بودند. بقیه همه بچه بودند و بعضی‌ از آن‌ها اصلا با اولین سنگی که پرتاب شد فرار کردند. کارت‌های شناسایی را هم فقط موقعی که عملیاتی، مراسمی، بازدیدی یا مانوری باشد به اشخاص می‌دهند. در روزهای اعتراضات هیچ کارتی به ما ندادند.

 

صبح‌ روزی که اعتراضات برای گرانی بنزین شروع شد تماس گرفتند و گفتند آماده‌باش هستید. آماده‌باش یعنی اگر چیزی دیدید فیلم‌برداری و مستند می‌کنید، هر شعارنویسی دیدید خبر می‌دهید، کسی داشت تحریک می‌کرد و می‌گفت قاطی معترضان برویم، خبر می‌دهید و سریع از او عکس می‌گیرید.

 

برای آماده‌باش من به پادگان سپاه رفتم. گفتند موقع راه‌ رفتن یک باتوم به سپر می‌زنید و پای‌تان را هم به حالت رژه به زمین می‌کوبید و حیدرحیدرگویان جلو می‌روید. ما را سوار مینی‌بوس کردند و با دست خالی مقابل مردم بردند. در داخل مینی‌بوس یک‌سری از بسیجی‌ها لباس‌شان راعوض کردند. لباس شخصی پوشیدند و به لابه‌لای مردم رفتند. این بسیجی‌ها با جوهر سردسته‌های اعتراضات را علامت‌گذاری می‌کردند و بعد چهار پنج نفری روی سر او می‌ریختند و او را بازداشت می‌کردند. یک نفری که نیروی رسمی سپاه بود می‌گفت: «ما لباس شخصی پوشیده بودیم و قاطی مردم بودیم. لیدرها را شناسایی می‌کردیم و یکهو می‌زدیم زیر گلوی طرف، نفس طرف قطع می‌شد، بغل‌ش می‌کردیم و به بهانه‌ کمک‌های پزشکی او را بازداشت می‌کردیم.»

 

آن شب زیر باران سنگی که از طرف مردم به سمت‌ ما می‌آمد ما نتوانستیم دوام بیاوریم و به محوطه‌ پادگان رفتیم. بعد یک‌سری نیروهای فاطمیون و زینبیون و حشد‌شعبی برای کمک آمدند. وقتی اعتراضات شدت گرفت یگان ویژه و نیروی انتظامی فرار کردند. یک‌سری‌ از اعضای رسمی سپاه لباس‌هایشان را در ماشین عوض کردند. از نیروهای افغان‌ و عرب‌ هم بودند و اسم گردان‌شان گردان بیت‌المقدس بود. یک‌سری هم موتوری‌هایی بودند که صورت‌شان با چفیه و دستمال بسته بود. با لباس شخصی بودند و «ماشالله حزب‌الله» می‌گفتند. این‌ها خیلی خطرناک بودند. قمه و نیم‌چه‌قمه دست‌ این نیروها بود. انقدر سرکوب وحشتناک و وحشیانه بود که یک‌سری‌ از معترضان را با نیم‌چه‌قمه و قمه مجروح کرده بودند. این نیروها زنجیر‌هایی داشتند که در کله‌ زنجیر یک سنگ یک کیلو یا دو کیلویی ترازوی قدیمی بود. این زنجیر را می‌گرداندند و برایشان مهم نبود که به چه کسی می‌خورد.

 

بسیج لباس منظمی ندارد؛ یک‌سری مینیاتوری، یک‌سری خاکی و یک‌سری پلنگی پوشیده‌ بودند. بسیج یک نیروی یلخی است و نظم و ترتیب خاصی ندارد. مثلا یک فردی سی سال است عضو بسیج است و هیچ مشخصه‌ خاصی ندارد. او الزام ندارد که حتما لباس خاصی بپوشد که شناخته شود. در جریان اعتراضات مردم اعتراض می‌کردند و سنگ پرت می‌کردند و آتش وسط خیابان روشن کرده بودند اما جایی را آتش نزده بودند. وقتی که اوضاع به‌هم ریخت بسیجی‌ها مغازه‌های مردم را غارت کردند.

 

نیروها در ابتدا با کلاش گلوله‌های مشقی و پلاستیکی شلیک می‌کردند. فرمانده سپاه به ما گفت: «بزنید، گفته‌اند که قائله باید جمع بشود.» وقتی گفتند قائله باید جمع بشود دیگر صدای شلیک بود که قائله را جمع کرد. این‌طور نبود که فقط کمر به پایین را بزنند. همین‌طور بی‌هدف شلیک می‌کردند که خیابان خلوت بشود. یک‌سری هم که روی ‌بام بودند و تیر می‌زدند. یک‌سری پهبادهایی هم بود که به آن‌ها هلی‌شات می‌گفتند و خاکستری و سفید بودند. کوچه و خیابان‌ها را با این‌ها رصد می‌کردند. کیفیت تصویری این هلی‌شات‌ها خیلی بالا بود. 

 

ما را به یکی از میدان‌های شهر بردند و در آن‌جا دیدیم یک‌سری فرزهای شارژی را هم آورده بودند و به شارژ زده بودند. یا یک چراغ‌قوه‌مانندی بود که مثل فندک آتش روشن می‌کرد و با آن‌ها قفل را می‌شد آب کرد. ابزارآلاتی که آن‌جا بود را لباس‌شخصی‌های بسیج و سپاه برای بریدنِ در بانک و آتش‌زدن استفاده می‌کردند. من با این‌ نیروها رفتم و دیدم که درِ بانک را این‌ نیروها ‌بریدند. یکی‌ از مامورها داشت با گالن چهار لیتری، بنزین می‌پاشید. یک‌سری‌ها که اصلا وقتی درِ بانک بریده شد فکر می‌کردند در بانک پولی هست و می‌توانند هجوم بیاورند برای برداشتن پول‌ها. این‌ها آمدند داخل دیدند غیر از میز و صندلی چیز دیگری نیست.

 

آتش‌زدن‌ها و تخریب‌ها دستوری بود. آدم عادی اصلا غیرممکن بود بتواند پمپ بنزین و بانک آتش بزند.

دو سه تا پمپ بنزین در مسیر بود. به سمت پمپ بنزین که رفتیم مثل این‌که کارگرهای پمپ بنزین را توجیه کرده بودند، هیچ‌کس ممانعت نکرد. مامورها بنزین را پاشیدند بعد کبریت را کشیدند. ما برگشتیم و عقب‌تر ایستادیم. اطراف پمپ بنزین دوربین زیاد بود، به ما گفتند پیاده نشوید که سپرهای‌تان و ابزار‌تان دیده نشود. 

 

نیروهای سپاه پشت سر ما بودند و ما این‌ها را نمی‌دیدیم. نیروهای سپاه از پشت سر ما به سمت مردم شلیک می‌کردند. هرچه گاز اشک‌آور شلیک می‌کردند به سمت خودمان برمی‌گشت. کاملا کور شده بودیم و به یک گوشه رفتیم. یک‌سری از شهروندهای عادی هم مثل ما لابه‌لای مردم و این نیروهایی که از پشت داشتند گلوله‌های ساچمه‌ای و اشک‌آور می‌زدند، گیر کرده بودند. سوزش چشم و گلو خیلی وحشتناک بود. بعد صدای سنگین شلیک ‌آمد.

 

یک‌سری مامور آورده بودند که داشتند سمت مردم تیراندازی می‌کردند. در سر، صورت‌ و گردن مردم تیر می‌زدند. این‌ها نیروهای زینبیون و مدافعین حرم بودند. همه لباس بسیج و سپاه داشتند. لباس‌های چریکی خاکی پوشیده بودند. باز نیروی بسیج ایرانی خیلی آرام‌تر بود. این زینبیون و فاطمیون و حشد شعبی خیلی وحشی بودند. این‌ها را در یک هسته‌ای به نام گردان فاتحین جمع کرده بودند. اوایل گلوله‌های مشقی را نیروی انتظامی برای ترساندن و متفرق‌کردن مردم شلیک می‌کرد تا مردم جلوتر نیایند. بعد که فرماندهان بسیج با تیر جنگی شلیک کردند، نیروی انتظامی هم یکی در میان تیر جنگی می‌زدند. گلوله‌هایی که سر شب می‌زدند بیش‌تر گلوله‌های مشقی و پلاستیکی و گلوله‌هایی بود که سر و صدا و درد به‌وجود می‌آورد. اما مامورهایی که آخر شب تیراندازی می‌کردند با کلاش وگلوله‌های جنگی تیراندازی می‌کردند. با تفنگ‌های ساچمه‌ای هم تیراندازی می‌کردند. این تفنگ‌های ساچمه‌ای با گاز شارژ می‌شد. دستگاهش را هم آورده بودند. یک محفظه‌ای مثل شیشه‌ فلاکس بود که این را روی تفنگ می‌بستند و یک بسته ساچمه ریز فلزی را در محفظه‌ای می‌ریخت که برای ساچمه‌ها داشت. بعد که شلیک‌کردن را شروع می‌کرد، یک دفعه می‌دیدی صد – صد و پنجاه ساچمه شلیک شد. این ساچمه‌ها به هرکسی می‌خورد، طرف دراز به دراز می‌افتاد. اگر به بدن کسی می‌خورد آن فرد از جا می‌پرید. انگار مثلا یک چیز داغ به او چسبانده شده باشد. اما اگر به چشم یا سر می‌خورد خیلی وحشتناک بود. این ساچمه‌ها از بدنه‌ ماشین رد می‌شد. مامورهایی که روی ‌بام بودند، تیرانداز و فیلم‌بردار بودند. لباس‌ مامورهایی که تیرانداز بودند یک‌دست سیاه بود. سلاح‌شان هم تفنگ دوربین‌‌دار بود. اما افرادی که فیلم‌برداری می‌کردند با لباس شخصی بودند. در آن محوطه‌ای که من بودم و دایره‌‌ای حدود پنج کیلومتر بود، مامورها بالای هفت ساختمان مستقر بودند.

 

شرایط انقدر خطرناک بود که نمی‌شد از این طرف خیابان به آن طرف خیابان رفت. ماشین‌های وانت و نیسانی بودند که افراد سپاه و بسیج از روی آن‌ها به هرکسی که می‌خواست رد شود، تیراندازی می‌کردند. امکان این‌که کسی صحیح و سلامت رد شود تقریبا غیرممکن بود. من پنج – شش نفر را دیدم که کشته شدند.

 

هرکسی را که به عنوان زخمی به بیمارستان می‌رفت، بازداشت‌ می‌کردند. یک‌سری نیسان یخچال‌دار، که برای حمل گوشت است، را برای انتقال بازداشتی‌ها استفاده می‌کردند. دست‌ها و پاهای‌ این افراد را بسته بودند و این‌ها را روی هم ریخته بودند. این‌ها مجروحان بازداشت‌شده بودند. از پشت نیسان خون می‌ریخت.

 

بازداشتی‌ها را با نیسان‌های یخچال‌دار یا در صندوق عقب پژو به داخل پادگان ناحیه سپاه بردند. آن‌جا یک نفر به بازداشتی‌ها گفت که لباس‌های‌شان را دربیاورند چون شاید سلاحی زیر لباس‌شان قایم کرده باشند. بازداشتی‌ها لباس‌های‌شان را درآوردند و فقط با یک شورت در سرما بودند. حدود دویست نفر بازداشتی بودند. زخمی‌ها هم یک گوشه‌ای بودند ولی من آن‌ها را ندیدم‌. یکی از فرماندهان زنجیری را که به سرش یک وزنه بسته بود را می‌چرخاند و با آن بازداشت‌شدگان را می‌زد. یک چوب آلبالوی خیلی درازی هم دستش بود.

 

یکی از مامورها شلنگ آب را باز کرد روی تن بازداشت‌شدگان و می‌گفت که تمیز می‌شوند، نجس‌ هستند. چندتایی‌ از ما واقعا گریه‌مان درآمده بود اما زورمان نمی‌رسید. اگر کوچک‌ترین اعتراضی می‌کردیم همان‌جا ما را هم به جمع بازداشت‌شده‌ها اضافه می‌کردند. بازداشت‌شده‌ها را در آن هوای سرد خیس کردند و بعد با شلنگ به جان‌شان افتادند. خانم‌ها را در کانتینرها گذاشته بودند و در‌هایش را به زور بسته بودند. من فقط صدای خانم‌ها را می‌شنیدیم.

 

اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات به طور جداگانه خانه‌های امنی برای بازجویی و بازرسی دارند. این خانه‌ها در سطح شهر پخش هستند. هیچ کسی از این‌ خانه‌ها خبر ندارد. اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات به یک‌سری از خانه‌هایی که صاحب‌‌‌خانه فوت کرده است، به خارج از کشور رفته است، در زندان است یا برای خانه‌ای چند تا قبض فرستاده شده است و پرداخت نشده است، سر می‌زنند و از آن خانه‌ها هم استفاده می‌کنند.

 

در بین بازداشت‌شده‌ها بچه‌های زیر هجده سال هم خیلی زیاد بودند. صدای ضجه و گریه‌ این بچه‌ها هیچ‌وقت از ذهنم نمی‌رود.

 

نیروهای بسیج و سپاه می‌گفتند فتوای فلان مرجع تقلید است که می‌توانید به مخالف جمهوری اسلامی و مخالف ولی فقیه تعرض جنسی بکنید. برای شکنجه این افراد آزاد هستید و حتی ریختن خون کسی که مقابل دولت اسلامی قرار گرفته است مباح است. نیروهای طلبه‌ این موضوع را چند بار تکرار می‌کردند تا تکلیف برای کسانی که شوکه شده‌اند روشن شود.

 

شب بیست و پنجم نیروهای گردان ما فقط باتوم داشتند. به ما سلاح نمی‌دادند. سلاح را به‌ دست کسی می‌دهند که از او مطمئن باشند و به او اعتماد داشته باشند. فرماندهان پایگاه‌ها بلااستثناء همه سلاح دارند. نیروهای گردان ما حتی یک سنگ، یک تیر ساچمه‌ای یا یک گلوله جنگی به سمت کسی شلیک نکردند. چون نیروهای رسمی و فرماندهان پایگاه‌ها بودند که شلیک می‌کردند. ما به عنوان سیاهی‌لشکر استفاده شدیم. ما را در آن‌جا نگه می‌داشتند که اگر از سمت معترضین چیزی به سمت ما پرتاب شد و زخمی یا کشته شدیم بتوانند ما را به نمایش بگذارند و بگویند مردم این‌ها را کشته‌اند.

 

از روز بیست و ششم تا یک هفته بعد از آن هم هر روز ما را با ابزار و ادوات به خیابان می‌بردند. به ما می‌گفتند که این‌جا بایستید و نمایش اقتدار بسیج بدهید. ۹ شب به بعد حکومت‌نظامی و ایست بازرسی‌ بود. دستور آمده‌ بود که در هر کوچه و خیابانی باید دوربین نصب کنید. اگر شخصی را در حین شعارنویسی بازداشت می‌کردیم اصلا نیاز نبود که به دادگاه فرستاده شود. گفته بودند که می‌شود به این افراد از گردن به پایین تیراندازی شود، اما از گردن به بالا نباید تیر زده می‌شد تا بتوان از آن‌ها اطلاعات گرفت که به کجا وصل هستند.

 

من در دفتر فرمانده سپاه شهرمان یک نامه از پزشکی قانونی دیدم که درباره‌ تعیین تکلیف اجساد بود. پزشکی قانونی این نامه را  به تمام مراکز سپاه فرستاده بود. این نامه با سربرگ محرمانه بود. در آن نامه نوشته شده بود که با توجه به پرشدن سردخانه‌ بیمارستان‌ها از اجساد متوفیان، لطفا برای ترخیص‌ و تحویل به خانواده‌ها تعیین تکلیف کنید. همین‌طور نوشته بود که تعیین تکلیف کنید که در گواهی فوت چه چیزی نوشته شود.