نام و نام خانوادگی شاهد: محافظت‌شده

جنسیت: مرد

مکانی که درباره‌ آن شهادت می‌دهد: محافظت‌شده

وضعیت شاهد: شاهد تیراندازی، راننده‌ آمبولانسی که پیکر کشته‌شدگان در اعتراضات را جابه‌جا می‌کرد

نوع شهادت در دادگاه: محافظت‌شده

 

 

من راننده آمبولانس بیمارستان هستم و وظیفه‌ اصلی‌ام انتقال فوت‌شدگان از بیمارستان به گورستان است. شنبه بیست و پنجم آبان نود و هشت، من به بیمارستان رفتم تا مثل همیشه، فوت‌شده‌ها را به گورستان انتقال بدهم. کشته‌شده‌ها در همان ساعات اولیه خیلی زیاد بودند. ماموران فقط در واکنش به این‌که مردم ماشین‌ها‌ی خود‌ را خاموش کرده بودند با گلوله‌های جنگی برخورد می‌کردند. من دیدم که از یک پایگاه نظامی به مردم تیراندازی شد. مامورها اصلا از معترضان نخواستند که بروند، حرکت کنند یا توقف نکنند، بلکه مستقیما شروع به تیراندازی کردند. صدای گلوله و تیراندازی را می‌شنیدم. مردم نه تیراندازی می‌کردند و نه اسلحه دست‌شان بود. یک تجمع خیلی عادی بود. اصلا معترض‌ها سمت‌ مامورها حمله‌ور نشده بودند یا نمی‌خواستند وارد پایگاه نظامی شوند.

 

وقتی نیروی انتظامی شروع به تیراندازی کرد من مجروح‌‌شده‌ها را می‌دیدم. ولی وضعیت طوری بود که نمی‌شد به آن کسی که تیر خورده بود کمک کرد. مامورها به شکل رندوم به مردم تیر می‌زدند. برای مامورها مهم نبود که شما جلوی مغازه ایستاده‌اید یا وسط خیابان تجمع کرده‌اید. به پا و سر مردم تیر می‌زدند. حتی من کسی را دیدم که به نظرم رسید تیر به سرش یا به قلبش نخورده بود ولی به‌خاطر تعداد زیاد گلوله‌ها فوت شده بود.

 

آن شب من دیدم مامورهای یگان ویژه و ضد شورش در خیابان بودند. مامورها حتی اگر از مردم عادی، که فقط رد می‌شدند، خوش‌شان نمی‌آمد او را می‌گرفتند و سوار ماشین می‌کردند یا این‌که سه چهار نفره او را می‌زدند. من می‌دیدم که خود مامورها بانک‌ها را آتش می‌زدند، شیشه‌های ایستگاه اتوبوس را تخریب می‌کردند و به ماشین‌هایی که در کوچه‌های خلوت پارک بودند آسیب می‌رساندند. مردم دست خالی بودند و فقط سنگ داشتند ولی نیروهای بسیج با اسلحه و باتوم بودند و به سمت مردم یورش می‌بردند. من در یک قسمت از راه مجبور بودم که از جلوی مردم و مامورها رد بشوم. نزدیک مردم که رسیدم از آن‌ها خواستم که به من راه بدهند. مردم به من راه دادند بدون این‌که مشکلی پیش بیاورند یا بخواهند به ماشین آمبولانس آسیب برسانند. ولی وقتی از جلوی مامورهای یگان ویژه رد ‌شدم، مامورها که اسلحه دست‌شان بود و لباس ضد گلوله داشتند، به من راه ندادند و من را از کوچه‌ پس‌کوچه فرستادند تا به گورستان برسم.

 

تا زمانی ‌که من در بیمارستان بودم، فقط زخمی و گلوله‌خورده به بیمارستان می‌آوردند. مامورهایی که داخل بیمارستان آمده بودند، آن‌جا را قرق کرده بودند. من می‌دیدم که اورژانس زخمی‌ها را به داخل بیمارستان می‌برد. اغلب گلوله به پا یا کلیه‌ زخمی‌ها خورده بود. از همان موقع که زخمی‌ها وارد بخش اورژانس می‌شدند یک مامور بالای سر آن‌ها می‌رفت که ببیند قضیه چیست و اصلا در اعتراضات بوده یا رهگذر و کسبه بوده است. مامورها اسم بعضی‌ از زخمی‌ها را یادداشت می‌کردند و به بعضی مجروح‌ها بیش‌تر سخت می‌گرفتند.

 

در آن چند ساعتی که در بیمارستان بودم فقط مجروح‌های گلوله‌خورده می‌آوردند. مجروح‌ها با هر حالی که به بیمارستان می‌رفتند، حتی اگر خونریزی داشتند، باید اول مامورها از آن‌ها سوال ‌و‌ جواب می‌کردند. بعد می‌توانستند به قسمت خدمات پزشکی بروند. من دیدم که یک نفر روی برانکار بود. فکر می‌کنم به پایش تیر خورده بود. همین‌که برانکار از ماشین اورژانس پایین آمد، مامورها همان‌جا دست‌های مجروح را دست‌بند زدند و دست‌بند را به لوله‌های برانکاری که داشت به سالن اورژانس می‌رفت، قفل کردند. بعد هم که داخل اورژانس خدمات درمانی اولیه را به این مجروح دادند، او را به پاسگاه انتقال دادند.

 

چون من نزدیک سردخانه بودم می‌دیدم که فوت‌شده‌ها را هم می‌آوردند و روی آن‌ها ملحفه سفید بود. تیر به سر و  قلب‌ آن‌ها خورده بود. فقط ورود و خروج پرسنل بیمارستان را آزاد گذاشته بودند. فقط اجازه می‌دادند آمبولانس به داخل بیمارستان برود و فوتی‌ها را تحویل بیمارستان بدهد. در آن زمانی که من در بیمارستان بودم ، شاید حدود بیست – سی نفر کشته‌شده دیدم. بیمارستان پر از مامور نیروی انتظامی بود.

 

همه‌ کشته‌شده‌ها گلوله‌های جنگی خورده بودند. در آرامستان مامور گذاشته بودند و مامورها بالای سر کارمند پزشکی قانونی می‌ایستادند و بررسی می‌کردند که آیا به مردم عادی با گلوله و اسلحه جنگی و متعلق به نظام {اسلحه‌ سازمانی} شلیک شده است یا با اسلحه‌ متفرقه هم شلیک شده است.

 

من دو فوت‌شده را به گورستان بردم. به آن‌ها تیراندازی شده بود. مستقیم به سرشان تیر خورده بود. روی آن‌ها ملحفه کشیده شده بودند و ملحفه خونی بود. من ‌پرسیدم فوت عادی است؟ ‌گفتند نه گلوله خورده است.

 

در آرامستان، هم نیروهای انتظامی با لباس‌های فرم‌ بودند و هم نیروهای اطلاعاتی و نیروهای کلانتری با لباس شخصی حضور داشتند. مامورها نزدیک سردخانه، آن‌جایی که ما باید به داخل محوطه‌ برویم و فوت‌شده‌ها را تحویل بدهیم، ایستاده بودند و ما که می‌رسیدیم از ما می‌پرسیدند فوتی آوردید؟ بعد به داخل آمبولانس می‌آمدند که وضعیت فوت‌شده را بررسی کنند. جیب‌ها و کارت شناسایی‌ فوت‌شده را چک می‌کردند. اگر چیزی همراه‌ فوت‌شده بود، آن‌ را به خانواده نمی‌دادند.

 

جو امنیتی شدیدی در آرامستان بود. درها را بسته بودند و حتی آمبولانس را هم به سختی به داخل آرامستان راه می‌دادند. مامورها نظارت می‌کردند که ماشینی پشت سر آمبولانس وارد نشود، کسی کنار راننده آمبولانس نشسته نباشد و کسی از بستگان تیر‌خورده وارد آرامستان نشود. مامورها به ما می‌گفتند به کسی چیزی نگویید.

مامورها به ما می‌گفتند: «این افراد بستگان فوت‌شده هستند. کارها را با آن‌ها هماهنگ کن. بگو کجا بروند که جنازه را تحویل بگیرند.» بعد ما می‌رفتیم و از خانواده‌ها می‌پرسیدیم که چه نسبتی با فوت‌شده دارید. آن‌ها مثلا می‌گفتند که من پدرم فوت شده است یا من برادر فوت‌شده هستم. بعد ما خانواده‌ها را به دفتر مدیر بخش می‌فرستادیم‌. بعد که برمی‌گشتند، چون می‌دانستند ما یک راننده هستیم، به ما می‌گفتند که آن‌جا از ما تعهد گرفتند که هیچ مشکلی با شما در مسیر نداشته باشیم، توقف نداشته باشیم و چند نفر هم با ماشین پشت سر شما می‌آیند.

 

مامورها از ما می‌پرسیدند که جنازه را به کدام شهر و کدام آرامستان می‌برید. بعد با وزارت اطلاعات یا کلانتری آن شهر تماس می‌گرفتند. می‌خواستند مامورهای آن‌ شهر زمان حدودی رسیدن ما را بدانند تا در آرامستان باشند که جسد مستقیم به سردخانه تحویل داده شود.

 

سه – چهار روز زمان می‌برد تا بستگان کشته‌شدگان بتوانند جسد را برای دفن تحویل بگیرند. یکی از کشته‌شدگان را خودم انتقال داده بودم. یک موقعیت خاصی بود که در این  مدتی که مشغول به کار هستم چنین چیزی ندیده بودم. خانواده‌ فرد کشته‌شده می‌خواستند جسد را به شهر دیگری انتقال بدهند. پدر و بستگان درجه یک جان‌باخته باید به سالن اداری می‌رفتند تا کارهای فوت‌شده را انجام ‌بدهند. در آن‌جا خانواده به مامور حفاظت اطلاعات تعهد ‌دادند که برای آمبولانس مشکلی ایجاد نکنند، آن‌جا رسیدند مراسم نگیرند، جمعیت زیادی برای مراسم دفن نیایند، جسد را برای خداحافظی به خانه نبرند و فیلم‌برداری و عکس‌برداری نکنند.

 

به ما که راننده آمبولانس حمل اجساد بودیم، آماده‌باش داده بودند. سردخانه‌های بیمارستان‌ها‌ زود پر می‌شدند. من در آن روزها دو سه تا کشته‌شده‌ زیر هجده سال هم منتقل کردم. نیروهایی از اداره آگاهی در سردخانه گورستان بودند که گلوله‌ها را از تن جسدها درمی‌آورند و جمع می‌کردند.

 

روز یکشنبه بیست و ششم آبان در خیابان ماشین‌های آب‌پاش و ماشین‌های جیپ‌‌مانندی بودند که جلوی آن‌ها توری فنس کشیده بودند. با ماشین آب‌پاش مردم را خیس می‌کردند و فشار آب به حدی زیاد که مردم پرت می‌شدند. چند نفر لباس‌شخصی هم با دوربین هندی‌کم و موبایل فیلم‌برداری می‌کردند.

 

بسیجی‌ها با موتور و پیاده بودند و باتوم داشتند. سر هر کوچه‌ای مامور گذاشته بودند و قرق شده بود. حکومت نظامی شده بود. می‌دیدم که معترضان سنگ پرتاب می‌کردند و مامورها هم گاز اشک‌آور و گلوله شلیک می‌کردند. آن دست خیابان ماشین آب‌پاش داشت به صورت خلاف به سمت تظاهرات‌کننده‌ها می‌رفت و بعد معترض‌ها فرار کردند.

همان روز، یک مامور با تفنگ گاز اشک‌آور در فاصله‌ سه – چهار متری من ایستاده بود و تفنگ را به سمت سینه‌ من نشانه گرفته بود. من با خودم می‌گفتم نمی‌زند، چون اگر با گاز اشک‌آور در قفسه‌ سینه‌ من بزند من مرده‌ام. ولی آن مامور تهدید می‌کرد و قسم می‌خورد که اگر نروی تو را می‌زنم‌. مامورها لباس سبز چریکی‌مانند پوشیده بودند. گاز اشک‌آور پرتاب می‌کردند و تیرهوایی با کلاش شلیک می‌کردند. موتورسوارها هم لباس‌های پلنگی خاکی پوشیده بودند.