نام و نام خانوادگی شاهد: علیرضا برکتی

وضعیت شاهد: شاهد اعتراضات، مطلع درباره یک فرد کشته‌شده

نسبت با جان‌باخته: دوست

نام و نام خانوادگی جان‌باخته: علی حسینی

تاریخ تولد جان‌باخته: ۱۳۷۷

محل کشته‌شدن جان‌باخته: مشکین‌دشت

مکانی که درباره‌ آن شهادت می‌دهد: مشکین‌دشت

تاریخ کشته‌شدن جان‌باخته:   ۲۵/۰۸/۱۳۹۸

نوع شهادت در دادگاه: علنی

 

 

ساعت یازده صبح روز بیست و پنج آبان، در چهارراه ابوذر، مردم جلوی پمپ بنزین تجمع کرده و آتش روشن کرده بودند. یک عده هم کنار خیابان از این صحنه‌ها فیلم‌برداری می‌کردند. آن‌جا صد متر به صد متر آتش روشن کرده بودند. حدود صد نفر هم ایستاده بودند. گارد‌ریل‌ها هم داخل خیابان بودند. مردم گاردریل را خم کرده بودند و یک آتش کوچکی درست کرده بودند و دور آتش داشتند شعار می‌دادند.هدف  شعارها اصل حکومت بود.

 

من نزدیک اتوبان ستاری صدای تیر رگباری شنیدم. از پایگاه مسجد نظام مافی هم به سمت مردم گاز اشک‌آور شلیک می‌شد. داخل اتوبان ستاری ماشین‌ها کاملا خاموش کرده بودند و ایستاده بودند.

 

من آن‌جا نیروهای سرکوب‌گر را دیدم. مامورها با موتور به سمت مردم حمله می‌کردند. بعضی‌ از آن‌ها لباس‌های خاکی داشتند و چفیه دور گردن‌شان بود. یک‌سری‌ از مامورها هم کلاه مشکی زمستانی داشتند. من دست‌شان باتوم دیدم. صدای تیر می‌آمد و گاز اشک‌آور هم شلیک می‌کردند.

 

بعد به سر جنت‌آباد رسیدیم. آن‌جا محل درگیری‌ها بود. نیروهای مسجد نظام مافی و پایگاه بسیج پارک مریم در آنجا با مردم مقابله می‌کردند. مامورها گاز اشک‌آور می‌زدند و مردم هم داشتند مقاومت می‌کردند. مامورهایی که در اتوبان ستاری به مردم حمله می‌کردند بسیجی بودند. از نیروهای بسیج پایگاه امام علی و پایگاه مسجد نظام مافی و پایگاه پارک مریم بودند. من از بچه‌ها شنیدم از بالای ساختمان بسیج پارک مریم شلیک هم می‌کردند. اسلحه‌های گاز اشک‌آور را به سمت هوا نمی‌گرفتند بلکه به سمت جمعیت شلیک می‌کردند. نیروها روی موتورها دو ترکه نشسته بودند. نفر دومی که ترک موتور نشسته بود، اصلا برای ضرب و جرح آمده بود و باتوم‌های‌شان بالا بود. جلوی مسجد نظام‌ مافی تعدادی با لباس‌ نظامی خاکی و سبز ایستاده بودند. از آن شب سرعت اینترنت پایین آمد و اختلال پیدا کرد و بعد هم تا ده روز قطع بود و نمی‌توانستیم از جایی خبر بگیریم.

 

سید علی حسینی بیست و یک سالش بود. از دوستان نزدیکم بود و دو سال در سربازی با هم هم‌خدمت بودیم و زندگی کرده بودیم. رابطه صمیمی با هم داشتیم. علی چند وقتی بود خدمتش تمام شده بود. من هم خدمتم تمام شده بود ولی از اخبار و احوال هم باخبر بودیم.

 

علی دست‌فروشی می‌کرد. مجرد بود و کمک‌خرج خانواده‌اش بود. سه خواهر کوچک‌تر از خودش هم داشت. خانواده‌اش از نظر مالی ضعیف بودند. حتی یادم است در دوران سربازی، یک روزهایی که در پادگان نگهبان بود، مرخصی ساعتی می‌گرفت از ظهر تا مثلا ساعتی که نگهبانی شروع می‌شود، می‌رفت بیرون که بتواند چند ساعتی کار کند و بعد دوباره به محل خدمتش بیاید و صبح پیش خانواده‌اش برود. علی هیچ فعالیت سیاسی نداشت. من احتمال می‌دهم به‌خاطر فشارهای {اقتصادی} که به او آمده بود برای اعتراض رفته بود. اگر در تجمعات رفته بود برای اعتراض به مشکلات مالی و گرانی بود. قیمت‌ کرایه‌ای که باید برای رفت‌‌وآمد به محل خدمت می‌داد داشت سه برابر می‌شد. هرکسی باشد به او فشار می‌آید و برای اعتراض می‌رود.

 

روزی که این اتفاق افتاد، یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت که علی ساعت پنج – شش عصر تیر خورده و او را به بیمارستان برده‌اند. علی در مشکین‌دشت کرج درست روبروی پایگاه بسیج مشکین‌‌دشت تیر خورده بود. از بالای ساختمان پایگاه بسیج به‌ او تیراندازی کرده بودند. مردم با ماشین شخصی او را به بیمارستان برده بودند. من خودم رفتم آن‌جا را دیدم. رفته بودم که خانواده‌ علی را ببینم. کنجکاو بودم که ببینم کجا تیر خورده است. آن پایگاه بسیج را دوستانم به من نشان دادند.

 

بعد از چند ساعت که دوباره با دوستانی که همراه علی بودند ارتباط گرفتم به من گفتند که علی در راه انتقال به بیمارستان فوت کرده است. یک تیر به زیر گلویش و یک تیر هم به پهلویش خورده بود.

 

نیروهای امنیتی جنازه را از بیمارستان تحویل گرفتند و اجازه‌ تحویل جسد به خانواده را ندادند. از خانواده هم تعهد می‌خواستند که مراسم نگیرند و سروصدا نکنند و پول هم می‌خواستند. دو گلوله به علی زده بودند و از خانواده‌ علی برای تحویل جنازه پول گلوله می‌خواستند. چیزی که شنیدم این است که می‌گویند مثل این‌که پول تیر از طرف خانواده پرداخت شد و بعد از آن جنازه را تحویل دادند.

 

خانواده علی خیلی نتوانستند پیگیری کنند. به‌خاطر همین است که من درباره‌ او شهادت می‌دهم. چون مطمئن هستم که در توان خانواده علی نبود که دادخواهی کنند وگرنه خودشان جای من شهادت می‌دادند. خانواده‌ علی خیلی پشتیبان و پناهی ندارند که بخواهند دادخواهی کنند. خانواده علی به ما چیزی نگفتند. مادرش فقط می‌گفت: «علی به من گفت من شب میایم و رفت و دیگر نیامد.» من و دو سه تا از دوستانم واقعا نمی‌دانستیم از شدت ناراحتی چطور با مادرش صحبت کنیم. مادرش به ما گفت که در مورد نحوه کشته‌شدن یا اتفاقی که برای علی افتاده به خانواده‌اش چیزی نگفتند. ولی بعدها یک فیلمی از آن روز منتشر شد و من از شکل ساختمان پایگاه بسیج شناختم که این فیلم مربوط  به مشکین‌دشت می‌شود. در آن فیلم پوکه‌ گلوله‌های جنگی در دست یکی از معترضین است و می‌گوید دارند با گلوله به مردم شلیک می‌کنند.

 

همان دوستم که خبر فوت‌ علی را به من داد گفت که علی جلوی این پایگاه بسیج ایستاده بود که تیر خورد. علی را در بهشت سکینه دفن کردند و تا جایی که من می‌دانم مراسم سوگواری چندانی برگزار نکردند و خیلی خانوادگی و کوچک سعی کردند مراسم را برگزار کنند، در حد این‌که فامیل درجه یک مطلع باشند. اما نتوانستند مثلا بنری یا سیاهی بزنند. در اولین سالگرد هم سر مزار مراسم خیلی کوچک خانوادگی گرفتند. امسال هم که سال دوم بود فقط در خانه غذایی برای مهمان‌ها تدارک دیده بودند.